حسين بن احمد البراقي النجفي ( مترجم : سعيد راد رحيمى )
179
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى )
بن مسلمه را فرا خواند و به سوى كوفه فرستاد و گفت : به سوى قصر برو و در آن را بسوزان و از راهى كه رفتهاى باز كرد . محمد بن مسلمه رفت تا به كوفه رسيد ، مقدارى هيزم خريد به در قصر برد و آن را آتش زد . چون اين خبر را به اطلاع سعد رساندند ، گفت : اين شخص را براى اين كار فرستادهاند ، او شخصى را فرستاد تا ببيند آن مرد كيست ، معلوم شد محمد بن مسلمه است و شخصى را نزد او فرستاد تا به قصر وارد شود اما نپذيرفت . سعد نزد وى رفت و از او خواست كه بيايد و اقامت كند ولى نپذيرفت ، و خواست مبلغى به وى بپردازد ، قبول نكرد و نامهء عمر را به سعد داد كه نوشته بود : شنيدهام قصرى ساختهاى و آن را پناهگاهى كردهاى كه آن را قصر سعد مىنامند و ميان خودت و ديگران درى نهادهاى ، اين قصر تو نيست ، قصر ديوانگان است . در منزلى مجاور خزانهها سكنى گزين و در آن را ببند ، اما براى قصر ، درى قرار نده كه مانع ورود مردم به آن شود و هنگامى كه به مجلس تو آيند يا تو از خانهات خارج شوى ، حقوق آنها را رعايت كنى . سعد سوگند ياد كرد كه سخنى را كه به وى نسبت دادهاند ، نگفته است . محمد بن مسلمه فورا بازگشت ، چون نزديك مدينه رسيد ، توشهء او تمام شد و پوست درخت خورد و نزد عمر رفت و همهء خبرها را به اطلاع عمر رساند . عمر گفت : چرا پول سعد را قبول نكردى ؟ گفت : اگر مىخواستى بگيرم يا مىنوشتى يا اجازه مىدادى . عمر گفت : خردمند كامل ، كسى است كه وقتى دستورى از پيشواى خود ندارد ، دورانديشانه عمل كند يا سخن گويد تا در نماند . محمد بن مسلمه ، سوگند سعد و گفتار او را به عمر گفت . عمر ، گفتهء سعد را تصديق كرد و گفت : او از كسى كه عليه وى سخن گفته و آن كه نزد من آورد ، راستگوتر است . عطاء ابى محمد وابستهء اسحاق بن طلحه گويد : قبل از آن كه زياد ، مسجد اعظم را بنا كند در آن مىنشستم و كناره و دنباله نداشت و از آنجا دير هند و دروازه پل را مىديدم .